ارسالها: 17 محل اقامت: Iran تاريخ عضويت: يكشنبه 20 اسفند 1385
ارسال شده در تاريخ پنجشنبه 22 شهريور 1386 - 16:23
جور ديگر بايد ديد...
بچه محله كيان پارس اهواز، ساكت است و آرام! حتي وقتي از لحظه تصادفش مي گويد، توي نگاهش، نه رنجيدگي مي بيني و نه ناراحتي! آنقدر كه باور مي كني همه آن لحظه هاي سخت را پشت سر گذاشته و حالا فاطمه قميشي در 29 سالگي فقط به آينده فكر مي كند... آينده اي كه مي تواند روشن باشد!
روز واقعه
19 سالم بود، اول جواني و شادابي و تحرك! دانشجو بودم در تهران. با برادرم داشتيم برمي گشتيم اهواز كه خانواده ام را ببينم. يك دفعه لاستيك ماشين تركيد و تصادف كرديم. از ماشين پرت شدم بيرون. چشم كه باز كردم، ديدم برادرم بالاي سرم ايستاده، پرسيد: حالت چطوره؟ گفتم: خوبم! فقط سرم درد مي كنه!
دستش را به طرفم دراز كرد: « پس دستت رو بده به من و بلند شو!» خواستم بلند شوم، اما هيچ چيز را حس نمي كردم... انگار نه دست داشتم... نه پا... گفتم: نمي تونم ... من از گردن به پايين فلج شدم! يعني همان لحظه تصادف فهميدم كه ديگر نمي توانم راه بروم. بعد كه به بيمارستان رفتيم، معلوم شد از ناحيه مهره پنجم گردن قطع نخاع شده ام.
روزهاي سخت
بعد از اين حادثه، مدتي گذشت تا من و خانواده ام متوجه شويم چه اتفاقي براي من افتاده است. رو به رو شدن با اين واقعيت كه من بايد از اين به بعد، روي صندلي چرخدار زندگي كنم، سخت بود؛ هم براي من، هم براي خانواده ام! يعني در وهله اول، اصلاً قبول نمي كردم كه حتي براي چند دقيقه روي ويلچر بنشينم؛ ولي بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه همين صندلي چرخدار مي تواند به من استقلال بدهد. سخت بود؛ اما بالاخره قبول كردم كه ويلچر پاي دوم من باشد. وقتي با اين مساله كنار آمدم، يك دفعه موضوع دستهايم پيش آمد. با خودم گفتم پس دستهايم چي؟
يك نقطه شروع
آشنايي من با خانم دكتر ميرفتاح خيلي اتفاقي بود. خانم دكتر، خودشان هم يك معلول ضايعه نخاعي بودند و روي ويلچر مي نشستند. تحول زندگي من هم از همين ديدار شروع شد. شايد به گونه اي، دكتر ميرفتاح الفباي زندگي با معلوليت را به من ياد داد. او بارها به من گفت: «حالا كه در اين موقعيت قرار گرفتي، چاره اي نداري جز اين كه اين شرايط رو قبول كني و سعي كني موفق باشي!» هميشه و همه جا گفته ام كه ايشان، مادر دوم من هستند. به هر حال من تصميم گرفتم دوباره درس بخوانم. من قبل از تصادف، دانشجوي رشته شيمي بودم. ولي چون رشته شيمي احتياج به كار در آزمايشگاه داشت و انگشت هاي من هيچ حركتي نداشتند، تصميم گرفتم دوباره در كنكور شركت كنم. يعني 2 سال و نيم بعد از تصادف دوباره كنكور دادم و اين بار رشته زبان اسپانيولي تهران قبول شدم. يك ترم هم در اين رشته درس خواندم، تا اين كه برنامه سفرم به امريكا پيش آمد براي معالجه. اين سفر حدود يك سال طول كشيد و دوباره يك وقفه طولاني افتاد بين درس خواندنم. از امريكا كه برگشتم، مادرم فوت كرد و من مجبور شدم از محل تحصيلم كه تهران بود، برگردم اهواز و پيش بقيه خانواده ام باشم!
چون اهواز رشته زبان اسپانيولي نداشت، دوباره كنكور دادم و اين دفعه زبان انگليسي قبول شدم. 2 سال اول كلاسهايم در همان اهواز بود، ولي 2 سال دوم را در دانشگاه آبادان درس خواندم.
هيچ وقت فراموش نمي كنم...
موقعي كه اول ترم، با رئيس دانشگاهمان در آبادان صحبت كردم و گفتم من اين شرايط را دارم و نياز دارم كه مقداري با من همراهي كنيد، گفت: دخترم، براي چي خودت را اينقدر اذيت مي كني؟ تو مي توني توي خونه ات باشي و درس هم نخوني تا زحمت اين رفت و آمد رو هم نداشته باشي!»
اين حرف آنقدر براي من سنگين تمام شد كه همان موقع به ايشان گفتم: « از شما كه رئيس يك مجموعه فرهنگي هستيد اصلاً انتظار چنين حرفي را نداشتم.
من آنقدر تلاش مي كنم تا شما باور كنيد كه من و امثال من هم مي توانيم درس بخوانيم و زندگي كنيم».
من هم هستم!
به هر حال دوران تحصيل را به سختي گذراندم. چون شرايط خاصي داشتم و تنها فرد معلول دانشگاه بودم. موقع امتحان ها هم حتماً بايد منشي مي گرفتم و پذيرش اين مساله براي خيلي ها سخت بود. دانشگاه كه تمام شد، در آزمون استخدام رسمي راه آهن شركت كردم و قبول شدم؛ اما بعد از اين كه همه مرحله هاي گزينش را پشت سر گذاشتم، به من گفتند ما احتياج به يك مترجم شفاهي داريم و چون شما معلول هستيد و رفت و آمد برايتان دشوار است، نمي توانيم شما را بپذيريم.
ارديبهشت سال 77 بود كه در آزمون استخدامي بهزيستي شركت كردم و قبول شدم و الآن چند سالي مي شود كه كارشناس روابط بين الملل هستم. فكر مي كنم به نوعي، هم به خودم و هم به بقيه ثابت كرده ام كه من هم هستم.
همراهي خانواده ...
بحران روحي سراغ هر كسي مي آيد؛ اما من هيچ وقت نخواسته ام افراد خانواده، ناراحتي ام را ببينند؛ چون آنها هميشه بهترين همراهم بوده اند. مخصوصاً خواهر كوچكترم كه واقعاً مديون او هستم. هيچ وقت هم به خدا نگفته ام چرا من؟! چرا اين حادثه بايد براي من اتفاق بيفتد؟! البته مواقعي بوده كه فكر كرده ام ديگر نمي توانم ادامه بدهم، ولي خيلي كوتاه مدت بوده؛ چون افرادي را ديده ام كه شرايط خيلي سخت تري نسبت به من دارند و موفق هم هستند.
زماني كه تازه آسيب ديده بودم، هميشه فكر مي كردم چرا نبايد منبعي باشد كه به من بگويد حالا چطور رفتار كنم، چطور زندگي كنم... يعني كلاً در زمينه ضايعه نخاعي و چگونگي كنار آمدن با آن به من و خانواده ام آگاهي بدهد. چون وقتي يك نفر دچار آسيب نخاعي مي شود، اين ضايعه روي تمام ارگان هاي بدنش تأثير مي گذارد. روي كليه هايش، دستگاه گوارشش و ... حتي اگر اين فرد مرتباً تغيير وضعيت ندهد، دچار زخم بسترهاي شديد مي شود. به همين دليل وقتي رشته زبان انگليسي قبول شدم، به خودم قول دادم كتابي در زمينه ضايعات نخاعي ترجمه كنم. كه بالاخره در سال 80، كتاب «چگونه با ضايعه نخاعي خود مواجه شويم» را ترجمه كردم كه با همكاري حوزه توانبخشي سازمان بهزيستي در سراسر كشور به صورت رايگان توزيع شد.
بهترين لحظات...
با توجه به اين كه سطح ضايعه نخاعي من خيلي زياد بود، حدود 9 ماه روي تخت بستري بودم. بعد وقتي سعي كردم روي ويلچر نشستن را تجربه كنم، واقعاً به مشكل برخوردم. انجام اين تمرين ها خيلي سخت بود؛ حتي گاهي مايوس كننده بود و بارها براي انجام يك حركت خيلي كوچك اشك مي ريختم؛ اما بعضي لحظات واقعاً براي من خاطره انگيز شدند.
مثلاً اولين باري كه خانم ميرفتاح يك ماژيك خيلي قطور را بين دستهايم گذاشت و گفت بنويس! حس خيلي بدي داشتم. چون بايد روي حركت مچ دستم كار مي كردم.
حدود يكي دو ساعت طول كشيد تا من اولين كلمه را نوشتم! نوشتم «خدا» و خيلي هم ذوق كردم كه دوباره مي توانم بنويسم. يا اولين باري كه من را روي شكم چرخاندند و گفتند سعي كن روي دستهايت بلند شوي، يك ساعت تلاش كردم تا فقط براي چند لحظه روي دستهايم بلند شوم! در هر حال به من ثابت شد كه آسيب نخاعي پايان زندگي نيست. شايد به نوعي شروع يك زندگي جديد باشد. من حتي الان هم دوست دارم ادامه تحصيل بدهم و اين بار در رشته جامعه شناسي يا روان شناسي، فوق ليسانس بگيرم.
(منبع : سايت تبيان )
rezaei سه شنبه 16 شهريور 1389 - 12:32 سلام خيلي خوش اومدين FEAR سه شنبه 9 شهريور 1389 - 12:56 پا برهنه میخوامتون تا بدونید هیچ ریگی تو کفشم نیست FEAR سه شنبه 9 شهريور 1389 - 12:29 سلام .. خوبید.. خوبم ghasedak جمعه 5 شهريور 1389 - 23:47 عالی بود دست میزار، حداقل رسم قدر شناسی رو به جا آوردید. راستی میدونستید عکسی که برا این مطلب گذاشته اید آواتار اختصاصی من تو یه سایت مخصوص مع porkhalili چهارشنبه 27 مرداد 1389 - 13:46 خدمت سركار خانم براتي
ضمن تشكر از تقدير نامه بسيار زيبايتان به استحضار ميرساند اگر كار انجام شده وظيفه بوده و اگر كار انجام نشده مطمئنا تلا aliakbar يكشنبه 24 مرداد 1389 - 01:24 تنها مقصود ما در زندگی عشق ورزیدن به یکدیگر است اگر از عهده این مهم بر نمی آییم بکوشیم تا یکدیگر را نیازاریم hamidavazzadeh دوشنبه 18 مرداد 1389 - 13:22 لبخند تورو چند صباحيست نديدم ،،،،،، يكبار دگر خانه ات آباد بگو سيب !!!!! hamidavazzadeh دوشنبه 18 مرداد 1389 - 08:10 چرا نيستند زباناني كه مرا ياري مي كردند Mohsen Jelvan پنجشنبه 14 مرداد 1389 - 12:47 سلام به مدیریت سایت در بخش در باره جامعه گفتید قشره محروم و سختی دیده معلولین قشر محروم نیستند لطفا اصلاح کنید Mohsen Jelvan پنجشنبه 14 مرداد 1389 - 12:38 سلام و خسته نباشی به 2 خبرنگار فعال و سخت کوش جامعه معلولین اصفهان kimiya پنجشنبه 7 مرداد 1389 - 22:05 سلام به همگی Mohsen Jelvan پنجشنبه 31 تير 1389 - 09:45 تولد گل نرگس حضرت زهرا بر همگی مبارک Mohsen Jelvan پنجشنبه 31 تير 1389 - 09:45 خدایا چنان کن سر انجام کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار hamidavazzadeh چهارشنبه 30 تير 1389 - 08:32 با آرزوي سفري خوش و سلامت براي بانوان جامعه معلولين اصفهان r_8041 دوشنبه 21 تير 1389 - 07:34 rezaei سه شنبه 15 تير 1389 - 10:30 سكوت سرشار از سخن نگفته است.
از حركت نكرده/اعتراف به عشق هاي نهان/ و شگفتي هاي بر زبان نيامده/در اين سكوت حقيقت ما نهفته است/حقيقت من و تو hamidavazzadeh سه شنبه 15 تير 1389 - 08:11 من آن گلبرگ مغرورم نميميرم ز بي آبي hamidavazzadeh يكشنبه 13 تير 1389 - 13:37 ناله كردم ذره اي از دردهايم كم نشد ،،،،، گريه كردم اشك بر داغ دلم مرهم نشد hamidavazzadeh چهارشنبه 9 تير 1389 - 15:06 محبت را از دريا بياموز كه براي بودن با ساحل ارام و قرار ندارد ghasedak پنجشنبه 3 تير 1389 - 21:46 13 رجب، زاد روز حضرت علی(ع) و روز پدر بر همه پدرهای مهربون و دلسوز مبارک باد