گشت و گذاري در وبلاگهاي ويژه معلولان
گشت و گذاري در وبلاگهاي ويژه معلولان
با " بال شكسته " پريدن هنر ماست
• ندا رضوي
"من كه تا قبل از ابتلا به سرطان همه چيز رو سياه مي ديدم، بعد از پايانش يك آدم ديگه هستم چون ياد گرفتم كه براي اين به دنيا نمي آييم كه چند تن مواد خوراكي رو به كود تبديل كنيم و خوش باشيم. ما براي اين به دنيا مي آييم كه هر روز بزرگتر از روز قبل شويم، بيشتر ديگران رو دوست داشته باشيم و اگه بتونيم از خودمون چيزي توي اين دنيا به جا بذاريم... سرطان شايد بهترين معلم من بود - گر چه خيلي سخت گير بود- چرا كه آن چه سرطان به من ياد داد، هيچ كس ديگه اي نتونست ياد بده. من ياد گرفتم كه دوست داشته باشم، ببخشم، فراموش كنم و بالاخره اين كه تغيير ايجاد كنم."
"معلوليت"در سينماي جهان
بخش تحقيق و گزارشهاي فرهنگي هنري (ايسنا)، به اشاره به چند فيلم شاخص با زمينه حضور شخصيتهاي معلول در آنها به بررسي اين موضوع خواهد پرداخت.
من يك كودك معلول هستم
من معلول هستم . سلام بچه ها،
من يك كودك معلول هستم. معلول يعني كسي كه دست يا پايش خوب كار نمي كند و نمي تواند درست راه برود يا دست هايش را تكان بدهد. من وقتي خيلي كوچك بودم، بيمار شدم و بعد از آن نتوانستم پاهايم را تكان بدهم. يعني پاهايم فلج شد.
نگاهي به بچههاي ابدي
پوران درخشنده در "بچههاي ابدي" نگاهي دلسوزانه به کودکان مبتلا به سندرم دان دارد، هر چند قصهپردازي فيلم چندان زيبا نيست.
ویلچر
ویلچر ویلچر
انتخابی برخاسته از باوری جدید
پوران درخشنده به تبع آثار قبلی و دغدغههای همیشگی، در فیلم جدیدش سراغ مسائل و مشکلات زندگی نوجوانان معلول جسمی رفته و آن را بر بستر قصهای روایت میکند که وجدان انسانی را به انتخاب وامیدارد، انتخابی برخاسته از رسیدن به باوری جدید.
در آن سوي پنچره
در بيمارستاني, دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و صحبت مي كردند, از همسر, خانواده, خانه سربازي يا تعطيلاتشان باهم حرف مي زدند. هر روز بعد از ظهر , بيماري كه تختش كنار پنجره بود , مي نشست و تمام چيزهائي كه بيرون از پنجره مي ديد , براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت با شنيدن حال و هواي دنيا بيرون روحي تازه مي گرفت. اين پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبائي داشت . مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آ ب سرگرم بودند. درختان كهن , به منظره بيرون , زيبائي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد, هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد. روزها و هفته ها سپري شد يك روز صبح ,پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود, جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار نارا حت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.
|